آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

بخواب کودک دلنشین دلبرِ من

خواب را به چشم هایت دعوت میکنم بخواب کودک دلنشین دلبر من سار ها چه کوک میخوانند ! برای بهانه های خواب تو چشم هایت چه دلبرانه است ! ناز کنارِ ناز تو هیچ است ... دستهایت بوی روزهای عشق مرا میدهد . چشم هایت تمام فصل های عاشقیست ...  تو عشقی ؟ یا عشق تو ؟ چه عاشقانه میشود  نگاه هایمان وقتی به هم میرسند ... بخواب کودک  دلنشین دلبرِ من     ...
25 بهمن 1392

خوشحال

عزیز دلم، از امروز تصمیم گرفتم، یک کپی از هر نوشته یا عکسی که خوشم اومد و برام جالب و پرمعنی بود رو توی وبلاگت بزارم. امیدوارم تو هم مثل من با خوندن و دیدن اونها لذت ببری.   بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو رو بردارن الماسه می افته تو شیب زمین قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره میدونی چی می مونه؟ یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ..و یه دنیـــــا حســـــــرت.. در سیستم آموزشی ما از همان کودکی به ما آموخته اند که رمز خوشبختی "موفقیت" است نه "شاد" بودن! ...
3 دی 1392

آش دندونی

   دختر گلم، توی 9 ماهگی یه دندون سفید خوشگل درآوردی. قربون اون قیافت که وقتی میخندی و دندونت معلوم میشه، انقدر بامزه میشی. دست مامانی درد نکنه که برای دختر خوشگلم آش دندونی درست کرد. دست عزیز جون هم دردنکنه که براش گوشت فرستاد تا برای دخترم کباب درست کنم و به دندون بکشه. راستی خاله سمیرا و زندایی لیلا و عمه نسرین هم همگی مارو شرمنده کردن، دست همگی درد نکنه.       ...
14 آذر 1392

بردیا و آروشای مامانی

    امروز خاله ناهید و بردیا جون مهمونمون بودن. خیلی به هممون خوش گذشت. ماشاا... به بردیا جون خیلی بامزه و تپلی شده. خاله ناهید هم کلی زحمت کشیده بود و یه گربه خوشگل برات آورده بود. از همه جالب تر  اینکه این گربه رو تو می کشیدی، بردیا می کشید. کلی بامزه و خنده دار  شده بودین. این اولین باری بود که با یه بچه هم سن و سال خودت بازی می کردی.   ...
28 آبان 1392

ماکارانی

     اینجا برای اولین بار خودت غذا میخوردی و کلی از اینکار لذت بردی. البته  فکر کنم بیشتر هیجان زده و کنجکاو بودی و بلد نبودی چطوری باید ماکارانی بخوری. به همین خاطر همه ماکارانی ها رو روی خودت و زمین ریخته بودی. قربون اون نگاه های متعجب و کنجکاوت برم من جیگر مامان.     ...
22 مهر 1392

5 ماهگی دختر گلم

  عزیز دلم توی 5 ماهگی بود که تونستی خودت به تنهایی بشینی، البته باید حتما یه چیزی پشتت می گذاشتم چون هنوز نمی تونستی تعادلت رو حفظ کنی. قربرن اون نگاه کردنت. خواستنی من دوستت دارم.      ...
21 شهريور 1392

فرشته نورانی من

دختر گلم یک روز بعد از بدنیا اومدنت با بابایی و مامانی از بیمارستان به خونه خودمون اومدیم. عزیز دلم با اومدنت چنان رنگ و بویی به زندگیمون دادی که خونه حال و هوای دیگه ای پیدا کرده بود، پر از انرژی و نور. دست همه عزیزان درد نکنه. حسابی مارو شرمنده کردن و با حضورشون خونه خوش رنگ و نورانی ما رو نورانی تر کردن.    خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه. از مامانی به خاطر همه محبت ها و راهنماییهاش ممنونم. از خدا به خاطر داشتن چنین پدر و مادر مهربون و با گذشتی ممنونم. همیشه به مامانی میگم من هیچوقت نمی تونم این همه محبت و مهربونیت رو جبران کنم فقط امیدوارم بتونم ذره ای از محبت های تو رو به بچه خودم بکنم.    بعد از 5 روز از بدن...
14 تير 1392

تولد

تنها دو روز بعد از باز کردن این وبلاگ و نوشتن اولین نوشتارم، یعنی 19 اردیبهشت 1392، پا به این دنیا گذاشتی و زندگی ما رو مثل خودت نورانی کردی. روز پنجشنبه حدوداً ساعت 5 صبح بود که درد کمی رو زیر دلم احساس کردم. نمیدونم چرا از روز پیشش دلشوره خاصی داشتم. با اینکه هنوز برای بدنیا اومدنت خیلی زود بود ولی دیگه بی قرار شده بودم. بابا هم مثل من بود. مدام میگفت بهش بگو دیگه کم کم بیاد. اول فکر میکردم کم کم خوب میشم. اما دیدم نه، دردی به فاصله های نیم ساعت یکبار زیر دلم احساس میکردم. تا ساعت 5:30 صبر کردم. وقتی دیدم خوب نمیشم. تصمیم گرفتم با مامانی تماس بگیرم. خلاصه اینکه بعد از دوش گرفتن و انتظار، بالاخره ساعت&...
21 خرداد 1392